خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





باران........

    باران گفت : (( بغض انتظارت را بشکن ))

     

     

    من گفتم : (( تنها بهانه ی بودن من است.))

     

     

     

     

    گفت : (( دلدادگی،دیوانگی است.))

     

     

     

     

    گفتم : (( دیوانگی ، رسم عاشقی ست.))

     

     

    گفت : (( او نمی آید.))

     

     

    گفتم : (( من منتظر می مانم.))

     

     

    گفت : (( از جفایش نمی ترسی؟))

     

     

    گفتم : (( انتظار آمدنش آرامم می کند.))

     

     

    گفت : (( می دانی دلش دیوانه ی دیگری است؟))

     

     

    گفتم : (( با این بهانه ، من نامهربان نمی شوم.))

     

     

    گفت : (( او تنها نیست ، تو تنها مانده ای.))

     

     

    گفتم : (( تنها مانده ام تا اورا ببینم.))

     

     

    گفت : (( مگذار بیش از این دلت غصه دار شود!))

     

     

    گفتم : (( دلم از روزی که او را ندیدم غصه دار شده.))

     

     

    گفت : (( می دانی کجاست ؟))

     

     

    گفتم : (( تو می دانی ؟... به من بگو!))

     

     

    گفت : (( تاب دیدن اشکهایت را ندارم.))

     

     

    گفتم : (( جان دلتنگی ات بگو! تو تا دلتنگ نشوی نمی باری.))

     

     

    گفت : (( قسم بخور جان نمی دهی.))

     

     

    گفتم : (( دلم لرزید ، تو که بی رحم نبودی.))

     

     

    گفت : (( بگذار سکوتم آرامت کند.))

     

     

    گفتم : (( اینگونه من تاب و تحمل ندارم.))

     

     

    گفت : (( دلت را به دلتنگی من بسپار تا بی قرارتر نشوی!))

     

     

    گفتم : (( تو می دانی دلتنگی من چگونه است؟))

     

     

     

     

    گفت : (( چشمهایت راز غریبی دارند.))

     

     

    گفتم : (( اما رازش را او هیچ وقت پیدا نکرد.))

     

     

    گفت : (( او بی وفا بود.))

     

     

    گفتم : (( جان من!با او مهربان باش!))

     

     

    گفت : (( می دانی چه می کند؟))

     

     

    گفتم : (( تو بگو تا بدانم!))

     

     

    گفت : (( از جفای روزگار بترس!))

     

     

    گفتم : (( او کجاست؟))

     

     

    گفتم : (( او کجاست؟))

     

     

    گفت : (( او...او سر قرار ، در کوچه ی عشق است.))

     

     

    گفتم : (( باور نمی کنم.))

     

     

    گفت : (( می دانم.))

     

     

    گفتم : (( نمی دانی ... نمی دانی ... تو از عشق من نمی دانی.))

     

     

    گفت : (( گریه کن!))

     

     

    گفتم : (( گریه تنها سهم من از بودنم است.))

     

     

    گفت : (( او لیاقت ندارد.))

     

     

    گفتم : (( دلگرفته ام.))

     

     

    گفت : (( بغض انتظارت را بشکن!))

     

     

     

    گفت : (( او...او سر قرار ، در کوچه ی عشق است.))

     

     

    گفتم : (( باور نمی کنم.))

     

     

    گفت : (( می دانم.))

     

     

    گفتم : (( نمی دانی ... نمی دانی ... تو از عشق من نمی دانی.))

     

     

    گفت : (( گریه کن!))

     

     

    گفتم : (( گریه تنها سهم من از بودنم است.))

     

     

    گفت : (( او لیاقت ندارد.))

     

     

    گفتم : (( دلگرفته ام.))

     

     

    گفت : (( بغض انتظارت را بشکن!))

     


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : گفتم ,دانی ,دلتنگی ,انتظارت ,بشکن ,لیاقت ندارد ,گفتم دلگرفته ,گریه تنها ,گفتم گریه ,تنها مانده ,
    باران........

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر